تخم آفتابگردانی خاک را شکافت سر برآورد و شد سلطان خاک چشم به انداخت و دید چهره ای شفاف و ناز شد عشقش پدیدار عشق آن گل زیبا , چو نار خنده بر لب زد و گفت دوستت دارم ولی نیامد جوابی دل آن گل یک گوشه چکید آب را واسطه قرار داد روزی گذشت و یخ گل را به آغوش کشید تقدیر قدرتش بسیار بود خورشید گرمای رحمتش را بر آنها تابید یخ بر خاک رفت و گل تنها ماند اشک در چشمان گل حلقه زد و برگ هایش ریخت چشم به خورشید دوخت و هرگز دست از دشنام او بر نداشت پوریا دین پروین منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه کورش Exposedsub تحلیل های روزانه بازار سهام و بورس اوراق بهادار اس ام اس من فراسو رایانه حامی دنت درمان بیماری های مردان میلیونر های مجازی دیالوگ